بديع الزمان فروزانفر

259

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

همه چون نقش ديواريم و جنبان مىشويم آن دم * كه چشم نقش بند ما برين ديوار مىآيد ديوان ، ب 6244 خرقه رقصان از تنست و جسم رقصانست ز جان * گردن جان را ببسته عشق جانان در رسن ديوان ، ب 20380 ماييم چون درختان صنع تو باد گردان * خود كار باد دارد هر چند شد نهانى ز آن باد سبز گرديم ز ان باد زرد گرديم * گر برگ را بريزى از ميوه كى ستانى ديوان ، ب 31419 ، 31420 باد ما و بود ما از داد تست * هستى ما جمله از ايجاد تست باد : مجازا ، غرور و نخوت ، حيثيت و آن چه آدمى بدان نازد : « احمد را گفت كه باد حضرت ديدى سر قائد ، احمد گفت اين باد از حضرت آمده است . » تاريخ بيهقى ، طبع طهران ، 1324 ، ص 323 ، 324 . هفت اختر بىآب را كين خاكيان را مىخورند * هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشكنم ديوان ، ب 14535 و بدين معنى است در تعبيرات ذيل : باد به خود انداختن ، باد بروت ، باد سبلت ، باد در بينى افكندن ، باد در آستين انداختن ، باد در سر داشتن ، باد در كلاه افكندن . بود : وجود و هستى ، مصدر مرخم از بودن .